این کاربر هیچ اطلاعاتی از زندگی‌نامه‌اش به اشتراک نگذاشته است

کی؟ من؟

اینجا شب است صدای مرا از بین صدای میشنوید که خیلی احمقانه دارد از breakfast in bed صحبت میکند. بعضی جا ها که دلش پر است داد هم میزند انجا که از you… ترانه اش فکر کنم خیلی بی ربط است ، سازهایش هم بی ربط می نوازد . حالم از این احساس های وظیفه ی مزخرف به هم میخورد و دوباره از اول شروع می شود California …!

پ.ن1: این را نوشته ام شاید روزی مرا یاد چیزی باز بی اندازد.

پ.ن2: ها پس که اینطور…

پ.ن3:زندگی را خیلی دوست دارم. بیشتر از تو ،بیشتر از خودم … و خودم را هم بیشتر از تو دوست دارم و میخواهم تا اخر دنیا زندگی کنم و من اینکار را هم میکنم…

پ.ن4: دوست داشتم تنها کمی به عقب بر میگشتم. تنها کمی سه ،چهار ماه هم کافیست. اما زیاد مهم نیست…

 

نوشتن دیدگاه

دستمال چرک

می توان در خنکای این نسیم بی سرانجام رنگ صداقت داشت

اما تو بگو ،نه شما بگویید مردمان ویرانی

سادگی را به چه تفسیر میکنید؟

وای بر من که تصور می کنم عشق را باید کشت.

پ.ن1: بخند به من اما نه .مدتی است که فکر میکنم سنگ هم میخندد…

پ.ن2: تردید میانه ی ویرانی و  بودن است…بگو و خلاص.

پ.ن3: دستان توست که سرد شده اما من تا ابد همین که بودم هستم.

نوشتن دیدگاه

سبز مرد بزرگ

از تو تنها یک چیز یادم هست هنوز …

و ان اخرین کلامت بود .گفتی: پسر گاهی برنده ی و گاهی بازنده گفتی گاهی جلو هستی و گاهی عقب گفتی خودم تنها چیزیست که با ان مبارزه میکنم گفتی انسان تنها از خودش نباید شکست بخورد دیگران یکی یکی محو میشوند اما خود لعنتی تا نفس اخر با توست گفتی خودم باشم … یادم هست هنوز.

پ.ن1: بعضی ادم ها مجبور اند حرف بزنند؟

پ.ن2: 99.9% از کسانی که من میبینم دارند در جو های که خود ساخته اند دست و پا میزنند. و من تنها میتوانم بگویم مواظب خودت باش غرق نشوی…

پ.ن3: من میدانم چیزی نیستم اما تو این هم نمیدانی…

نوشتن دیدگاه

چه باک از خصم دم سردم…

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم
به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

پ.ن 1: هنوز هم خوشحالیم اما راستش را بخواهی دلیل خاصی ندارد…

پ.ن2:  جمعه است . یاد ان جمعه بخیر اینگونه گفتم: جمعه ها روحم در طلوع شیدای تو بیدار میشود…

پ.ن3: سعی میکنم جمعه ها یک شعر بگذارم.

2 دیدگاه

ترجیح های نسل بیدار!

الان که این را مینویسم ساعت شش صبح است دیگر مطمعنم که این بیداری ها از روی عادت است چون چیزهایی که امشب به انها فکر کردم بارها در من تکرار شده اند…

از عادت از تکرار از تقلید ، از تمام از های دنیا…متنفرم…

خدا سعی میکند با ادم در بیافتد! و الا انسان را چه به خدا؟…

پ.ن1: تاریخ تکرار میشود، ابتدا بصورت تراژدی و بعد به صورت کمدی.(کارل مارکس)

پ.ن2:سعی میکنیم کمی بیشتر درس بخوانیم!

نوشتن دیدگاه

وقتی که می آی…

وقتی که می آی آن لباس سپید اسمانیت را نپوش تا تمام اهالی شهر به بهانه حضور یک فرشته دورمان نکنند…

پ.ن: اینکه من از چیزی نمیترسم یک حقیقت محض است اما ابله نیستم…

نوشتن دیدگاه

اولی

می گن اول باید معمولا سلام گفت اما من عادت به سلام ندارم ولی چون این شمایید چون دوستتون دارم ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

ولی این اخرین بار که سلام میکنم یادتون باشه …

میگن مرد جماعت باس بره بشینه کار کنه درس بخونه چرا تو اینترنت ول معطله؟ قبول دارم این رو… از این رو و از ان رو و به هر حال ،در واقع ما به تک گویی روی می اوریم … حال و حوصله جواب دادن به هیچ کامنتی رو ندارم خیر سرت واسه من چرا باید اصلا کامنت بزاری؟ پس نزار… اگه گذاشتی هم دمت گرم ولی من که جواب نمیدم… چرا؟ چون مرد باس کار کنه ، درس بخونه نکه ول معطل باشه…

دیگه همه من رو میشناسید. نمیشناسید هم مشکل خودتونه ،به من چه …من زندگی خودم رو مینویسم به کسی هم کاری ندارم… تا حالا تو عمرم عاشق کسی نشدم و فکر هم نکنم بشم(چه ربطی داشت؟)… مطمئنا رو حرف زدنم فکر میکنم هیچی رو از رو معده ام نمیگم… خوشم نمیاد بیایید حالمون رو بگیرید و ناراحتمان کنید کلی زحمت کشیده ایم تازه شده ایم این که هستیم اصلا تا ابد می خواهیم خوشحال باشیم (جون مادرت خرابش نکن)…

بعد اینکه شما مگه خودت بیکاری میخوای اینجا رو بخونی؟ نخون خب ،کی مجبورت کرده؟… از من به شما نصیحت …

دیگه حرف خاصی یادم نمیاد… خب کار ندارین؟ خداحافظ(این اخرین خداحافظی بود)

پ.ن 1: من که بیکار نیستم این تنها پستی بود که اینقدر طولانی شد بقیه ها کوتاه اند یک خط ،دو خط ،سه خط(به قول شاعر این خط سوم منم :دی)

پ.ن2: … (بعدا یادم باشه بگم)

پ.ن3: اینجا فقط از خودم و اطرافیانم مینویسم پس حتما به این فکر کنید که شاید منظورم شمایید!(به این میگن مردم ازاری؟ اسکاریس داری شما عزیزم؟ نه ندارم)

پ.ن4: من مهران پارسا ،کودکی که در دهه دوم زندگی اش هست یک دانشجوی عمران یک لاهیجانی هستم. شهرم را دوست دارم یک زمانی دلقک بودم اما حالا یک ادم معمولی با یک دنیایی معمولی با یک سری افکار معمولیم که اصلا برایم هیچکس مهم نیست حتی خودم .بیشتر دلم برای تان میسوزد که دیر میفهمید چه میگویم .میتوانید فکر کنید زیاد از خودم تعریف میکنم اما کسی شما را مجبور نکرده پی این من مزخرف باشید…

پ.ن5:سعی میکنم هر روز یک پست بنویسم.

10 دیدگاه

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.