این کاربر هیچ اطلاعاتی از زندگینامهاش به اشتراک نگذاشته است
کی؟ من؟
ارسالشده در Uncategorized در نوامبر 1, 2010
اینجا شب است صدای مرا از بین صدای میشنوید که خیلی احمقانه دارد از breakfast in bed صحبت میکند. بعضی جا ها که دلش پر است داد هم میزند انجا که از you… ترانه اش فکر کنم خیلی بی ربط است ، سازهایش هم بی ربط می نوازد . حالم از این احساس های وظیفه ی مزخرف به هم میخورد و دوباره از اول شروع می شود California …!
پ.ن1: این را نوشته ام شاید روزی مرا یاد چیزی باز بی اندازد.
پ.ن2: ها پس که اینطور…
پ.ن3:زندگی را خیلی دوست دارم. بیشتر از تو ،بیشتر از خودم … و خودم را هم بیشتر از تو دوست دارم و میخواهم تا اخر دنیا زندگی کنم و من اینکار را هم میکنم…
پ.ن4: دوست داشتم تنها کمی به عقب بر میگشتم. تنها کمی سه ،چهار ماه هم کافیست. اما زیاد مهم نیست…
دستمال چرک
ارسالشده در Uncategorized در اکتبر 31, 2010
می توان در خنکای این نسیم بی سرانجام رنگ صداقت داشت
اما تو بگو ،نه شما بگویید مردمان ویرانی
سادگی را به چه تفسیر میکنید؟
وای بر من که تصور می کنم عشق را باید کشت.
پ.ن1: بخند به من اما نه .مدتی است که فکر میکنم سنگ هم میخندد…
پ.ن2: تردید میانه ی ویرانی و بودن است…بگو و خلاص.
پ.ن3: دستان توست که سرد شده اما من تا ابد همین که بودم هستم.
سبز مرد بزرگ
ارسالشده در Uncategorized در اکتبر 30, 2010
از تو تنها یک چیز یادم هست هنوز …
و ان اخرین کلامت بود .گفتی: پسر گاهی برنده ی و گاهی بازنده گفتی گاهی جلو هستی و گاهی عقب گفتی خودم تنها چیزیست که با ان مبارزه میکنم گفتی انسان تنها از خودش نباید شکست بخورد دیگران یکی یکی محو میشوند اما خود لعنتی تا نفس اخر با توست گفتی خودم باشم … یادم هست هنوز.
پ.ن1: بعضی ادم ها مجبور اند حرف بزنند؟
پ.ن2: 99.9% از کسانی که من میبینم دارند در جو های که خود ساخته اند دست و پا میزنند. و من تنها میتوانم بگویم مواظب خودت باش غرق نشوی…
پ.ن3: من میدانم چیزی نیستم اما تو این هم نمیدانی…
چه باک از خصم دم سردم…
ارسالشده در Uncategorized در اکتبر 29, 2010
| مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم | تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم |
| به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری | به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم |
| نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی | گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم |
| ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم | که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم |
| فرورفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی | دمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم |
| شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستم | رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم |
| کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت | نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم |
| تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده | چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم |
پ.ن 1: هنوز هم خوشحالیم اما راستش را بخواهی دلیل خاصی ندارد…
پ.ن2: جمعه است . یاد ان جمعه بخیر اینگونه گفتم: جمعه ها روحم در طلوع شیدای تو بیدار میشود…
پ.ن3: سعی میکنم جمعه ها یک شعر بگذارم.
ترجیح های نسل بیدار!
ارسالشده در Uncategorized در اکتبر 28, 2010
الان که این را مینویسم ساعت شش صبح است دیگر مطمعنم که این بیداری ها از روی عادت است چون چیزهایی که امشب به انها فکر کردم بارها در من تکرار شده اند…
از عادت از تکرار از تقلید ، از تمام از های دنیا…متنفرم…
خدا سعی میکند با ادم در بیافتد! و الا انسان را چه به خدا؟…
پ.ن1: تاریخ تکرار میشود، ابتدا بصورت تراژدی و بعد به صورت کمدی.(کارل مارکس)
پ.ن2:سعی میکنیم کمی بیشتر درس بخوانیم!
وقتی که می آی…
ارسالشده در Uncategorized در اکتبر 27, 2010
وقتی که می آی آن لباس سپید اسمانیت را نپوش تا تمام اهالی شهر به بهانه حضور یک فرشته دورمان نکنند…
پ.ن: اینکه من از چیزی نمیترسم یک حقیقت محض است اما ابله نیستم…
اولی
ارسالشده در Uncategorized در اکتبر 26, 2010
می گن اول باید معمولا سلام گفت اما من عادت به سلام ندارم ولی چون این شمایید چون دوستتون دارم ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام
ولی این اخرین بار که سلام میکنم یادتون باشه …
میگن مرد جماعت باس بره بشینه کار کنه درس بخونه چرا تو اینترنت ول معطله؟ قبول دارم این رو… از این رو و از ان رو و به هر حال ،در واقع ما به تک گویی روی می اوریم … حال و حوصله جواب دادن به هیچ کامنتی رو ندارم خیر سرت واسه من چرا باید اصلا کامنت بزاری؟ پس نزار… اگه گذاشتی هم دمت گرم ولی من که جواب نمیدم… چرا؟ چون مرد باس کار کنه ، درس بخونه نکه ول معطل باشه…
دیگه همه من رو میشناسید. نمیشناسید هم مشکل خودتونه ،به من چه …من زندگی خودم رو مینویسم به کسی هم کاری ندارم… تا حالا تو عمرم عاشق کسی نشدم و فکر هم نکنم بشم(چه ربطی داشت؟)… مطمئنا رو حرف زدنم فکر میکنم هیچی رو از رو معده ام نمیگم… خوشم نمیاد بیایید حالمون رو بگیرید و ناراحتمان کنید کلی زحمت کشیده ایم تازه شده ایم این که هستیم اصلا تا ابد می خواهیم خوشحال باشیم (جون مادرت خرابش نکن)…
بعد اینکه شما مگه خودت بیکاری میخوای اینجا رو بخونی؟ نخون خب ،کی مجبورت کرده؟… از من به شما نصیحت …
دیگه حرف خاصی یادم نمیاد… خب کار ندارین؟ خداحافظ(این اخرین خداحافظی بود)
پ.ن 1: من که بیکار نیستم این تنها پستی بود که اینقدر طولانی شد بقیه ها کوتاه اند یک خط ،دو خط ،سه خط(به قول شاعر این خط سوم منم :دی)
پ.ن2: … (بعدا یادم باشه بگم)
پ.ن3: اینجا فقط از خودم و اطرافیانم مینویسم پس حتما به این فکر کنید که شاید منظورم شمایید!(به این میگن مردم ازاری؟ اسکاریس داری شما عزیزم؟ نه ندارم)
پ.ن4: من مهران پارسا ،کودکی که در دهه دوم زندگی اش هست یک دانشجوی عمران یک لاهیجانی هستم. شهرم را دوست دارم یک زمانی دلقک بودم اما حالا یک ادم معمولی با یک دنیایی معمولی با یک سری افکار معمولیم که اصلا برایم هیچکس مهم نیست حتی خودم .بیشتر دلم برای تان میسوزد که دیر میفهمید چه میگویم .میتوانید فکر کنید زیاد از خودم تعریف میکنم اما کسی شما را مجبور نکرده پی این من مزخرف باشید…
پ.ن5:سعی میکنم هر روز یک پست بنویسم.